نمی دونم.؟؟؟؟؟!!!!
بازم باید بگم ببخشید همش درس و مشق و اینا وقتمو پر کردن![]()
![]()
خودتون که می دونین کارنامه
و نمره و اینا...![]()
روزی که بهم گفتی دوست دارم حرفتو باور نکردم فکر می کردم داری اذیتم می کنی اما بدها بهم فهموندی که شوخی نبود و واقعا دوستم داری
.از اون ماجرا نزدیک ۲ سال می گذره و من و تو باهم با عشقی که روز به روز بیشتر می شد بودیم اما نمی دونم چند وقته چی شده که تو ازم خیلی دوری اینقدر دور که بعضی وقتها احساس می کنم مثل یه ستاره که تو آسمون بی پهنا گم شده گم شدی
.نمی دونم کجایی و چی کار می کنی واقعا نمی دونم دیگه نمی دونم باید به چی فکر کنم وقتی بهت گفتم چرا اینقدر دور شدی گفتی زود قضاوت نکن و وضعیت من و تو این چند وقت به سنج .... اما من وقتی به این قضیه فکر کردم دیدم تو حتی از منم وضعیتت بهتر بوده...!!!نمی دونم شاید کم کم خورشید عشق ما داره به پشت کوه های پهناور می ره .ساید زندگیه ما داره طی سرنوشت خودش می ره! نمی دونم چه اتفاقی افتاده اما این و می دونم که دوست دارم !
تو این واژ رو بارها و بارها بهم می گی اما دوست داشتن فقط به حرف نیست به عمل کردنه!!!خیلی دوست دارم که اشتباه کنم و اینا همه فکرهای پوچ من باشن اما تو حتی سعی نمی کنی همینم بهم نشون بدی !
نمی دونم واقعا نمی دونم شاید منم باید این کارو کنم===>
.........!!!!!
.gif)
