X
تبلیغات
رایتل

ღ♥ღMissing some oneღ♥ღ

♥♥♥♥♥دنیای عشق♥♥♥♥

زندگی

نمی دونم از کجا شروع کنم اما می خوام زندگیه ۱۷سالمه و بنویسم به نظر خودم ۱۷ سال واسه بدست آوردن این همه تجربه زیاده .راستشو بخواین خسته شدم....دیگه نمی دونم تا کی می تونم تحمل کنم.....خیلی بده که نتونی با کسی حرف بزنی ...خیلی سخته....سخت تر از هر اتفاقی که تو دنیا می افته......اوایل که بچه بودم منظورم وقتی که مهد می رفتم خیلی خوب بود....از همه چیز دور بودم ....هیچ چیزی و زشت نمی دیدم جز دروغ....وقتی دوروغ می گفتم گریه می کردم و از کسی که دروغ گفتم عذر خواهی می کردم.....بعدش که رفتم دبستان چندتا دوست داشتم که خیلی باهم صمیمی بودیم کلاس اول که رفتم به خودم گفتم من دیگه بزرگ شدم و احساس شادی خالصی می کردم ..... شادی که شاید خیلی کم بتونم الانا داشته باشمش......دبستان عالی بود...پر از تشویق.....پر از شادی.....پر از همه چیزهای خوبی که میشد تو زندگی برای آدم انگیزه باشه.....وقتی دبستان تموم شد و رفتم راهنمایی احساس می کرم خیلی بزرگ شدم و می تونم همه کار بکنم ......راهنمایی ۳ ساله فقط اما برای من طولانی؛ پر از تجربه وخطر و شیطنت بود.....سال سوم سال خوبی بود اما فقط تو زمان محدودی...سختیهای زندگی من اون موقع شروع شد......وقتی بهشون فکر می کنم گریم می گیره.....نمی تونستم با کسی حرف بزنم....به هیچکس.....چون با هرکس که حرف میزدم اونم ناراحت می کردم ....به خودم گفتم با خودت این مشکلات و حل کن و به عنوان تجربه با خودت داشته باش....اما بعضی وقتها اینقدر خسته و داغون می شدم که می رفتم بیرون و تنهایی قدم میزدم تا کسی غم و اندوهمو نبینه.....یه شب که داشتم راه می رفتم به خودم گفتم سعی کن واقع بین باشی و شرایط و بیشتر درک کنی.....این کارو هم کردم....دبیرستان برای من احساسی با خودش نیاورد جز احساس نزدیکی به کنکور و دانشگاه و آغاز بخش و ورقی دیگر از برگهای زندگی....دبیرستان کمتر احساس تنهایی و چجوری بگم درد و رنجم کمتر شدن......نه بخاطر اینکه مشکلاتم حل شدن نه اما خوب راحتر می تونم هضمشون کنم....نمی دونم خدایا تو با من باش...با من باش تا این مشکلات بگذرن چون تنها تویی که از دردهای من باخبری

+ نوشته شده در 1389/04/26 ساعت 06:25 ب.ظ توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 46 نظر