بازم باید بگم ببخشید همش درس و مشق و اینا وقتمو پر کردن خودتون که می دونین کارنامه
و نمره و اینا...
روزی که بهم گفتی دوست دارم حرفتو باور نکردم فکر می کردم داری اذیتم می کنی اما بدها بهم فهموندی که شوخی نبود و واقعا دوستم داری.از اون ماجرا نزدیک ۲ سال می گذره و من و تو باهم با عشقی که روز به روز بیشتر می شد بودیم اما نمی دونم چند وقته چی شده که تو ازم خیلی دوری اینقدر دور که بعضی وقتها احساس می کنم مثل یه ستاره که تو آسمون بی پهنا گم شده گم شدی
.نمی دونم کجایی و چی کار می کنی واقعا نمی دونم دیگه نمی دونم باید به چی فکر کنم وقتی بهت گفتم چرا اینقدر دور شدی گفتی زود قضاوت نکن و وضعیت من و تو این چند وقت به سنج .... اما من وقتی به این قضیه فکر کردم دیدم تو حتی از منم وضعیتت بهتر بوده...!!!نمی دونم شاید کم کم خورشید عشق ما داره به پشت کوه های پهناور می ره .ساید زندگیه ما داره طی سرنوشت خودش می ره! نمی دونم چه اتفاقی افتاده اما این و می دونم که دوست دارم !
تو این واژ رو بارها و بارها بهم می گی اما دوست داشتن فقط به حرف نیست به عمل کردنه!!!خیلی دوست دارم که اشتباه کنم و اینا همه فکرهای پوچ من باشن اما تو حتی سعی نمی کنی همینم بهم نشون بدی !
نمی دونم واقعا نمی دونم شاید منم باید این کارو کنم===>.........!!!!!
توی این سال ها که من و تو باهم بودیم چیزهای زیادی رو باهم تجربه کردیم هردومون به نحوی تغییر کردیم و فکر و تفکرمون عوض شده همه ی اینا خیلی خوبه!اما عشق و علاقه هیچ وقت نباید رنگ خودشو ببازه!تو همیشه مدعی به این هستی که دوستم داری اما به نظر خودت این که یک هفته ی تمام ازم بی خبر باشی نشانه ی عشقه؟نه عزیزم اینا معنیه عشق نیستن !عشق اینکه علاوه بر شادی ها در کنار سختی ها هم پیش کسی بودن و تا پای جون براش وقت و ارزش گذاشتن تو ممکنه تو شادیا پیشم باشی اما تو سختی ها نه!کو اون کسی که می گفت دوست دارم؟کو اون کسی که می گفت تا همیشه و همجا باهاتم؟کو اون کسی که اون نامه ی قشنگ و با احساس و تو تیر برام نوشت؟!اینا مگه تو نبودن؟!هان؟اما حالا وقته همه کارو و همه کس و داری بجز من!نه عزیزم تو عوض شدی منم کم طاقت شدم دیگه نمی تونم ببینم که روز به روز داری ازم دور تر می شی نمی تونم هر روز کسی که با جون و دل دوسش دارم جلوی چشمام ازم بگیرن واقعا نمی تونم ~دیگه توانشو ندارم !!
محرم و به همه ی شما یارانه اما حسین(ع) تسلیت می گم
دوستای عزیزم اول از همه عیدتون مبارک باشه
از روزی که من و تو ما شدیم احساسات هردمون نسبت بهم عوض شده.این احساسات روز به روز بیشتر و محکم تر شده حتی تو دعواهایی که باهم داشتیم ٬دلیل همه ی دعواهامون از روی عشق و احساساتی بوده که درگیرش هستیم
قبلا به خودم می گفتم که شاید این دوستی اصلا نباید اتفاق بیافته چرا که ممکن بود من و تو برای هم ساخته نشده باشیم اما الان از اینکه تورو دارم احساس خوشحالی و امنیت می کنم.
اما الان که به معنای واقعی عشق پی بریدم هردو از اینکه همدیگر و از دست ندیدم می ترسیم ! اامیدوارم هیچ وقت از دستت ندم
اول از همه یه عذر خواهی بدهکارم~!~!!!
آخه یکی دوماهی می شه آپ نکردم؟!!!
شرمندم بخدا وقت هیچ کاری دیگه ندارم:!!!
یه سوال؟
شماها طعم عشق و چجوری می دونید؟؟
۱.شیرین
۲.تلخ
۳.لذت بخش
۴.همه ی موارد
شاید این سوال احمقانه باشه و هر کدوم از شماها بر اساس تجربه ای که دارید یکی از گزینه ها رو انتخاب کنید اما تا حالا از خودتون پرسیدید که اصلاْ این عشقی که همه ی ما بهش گرفتار میشیم (منظور عشق ورزیدن به هر چیزی) از کجا سراق ما آدما میاد؟
چجوری رومون تاثیر می ذاره که حتی حاضر به فدا کردن جونمون بخاطرش هیستیم؟(البته اگر عشق واقعی باشه!) چرا آدم عاشق برای رسیدن به معشوقش اینقدر تلاش می کنه؟؟؟؟!!!!
هر کدوم از ما آدما استدلال های متفاوتی راجعبه عشق می کنیم اما به نظر من عشق مثل تمام فصول سال که هر کدومشون یه حال و هوای خاصی داره عشقم تو هر لحظه یا شاید بشه گفت تو هر ثانیه یه حال و هوایی داره! در یک لحظه شادی و در لحظه ی دیگه غم و درد و رنج گاهی خنده و گاهی اشک گاهی گاهی دعوا و قهر و گاهی آشتی و هزاران گاه های دیگه که می تونن در یک ساعت اتفاق بیفتن!
عشق و دوست داشتن شاید بدی ها و خوبی های زیادی داشته باشه اما بهترین خوبیش هدفمند تر کردن آدما و همچنین آرامش خاصی به ما آدما می ده که باعث میشه توی یک عشق سوزان گرفتار شیم!!!!!!!!!!!!
دنیای کودکی چقدر شیرین بود!! همه ی وقتمان روبازی و خنده و قهر های کودکانه می گذشت.
حرف ها و کارهایی که از روی سادگی می کردیم و همه به سادگیمان می خندند اما وقتی بزرگ می شویم همه آن گذشته شیرین با مشکلات و سختی های زندگی پاک میشه و تبدیل به یک نوشته روی دفترچه خاطرات میشن تنها چیزی که باقی می مونه آه و حسرت و خاطرات!
دیگه هیچ کس آنقدر که در کودکیش شاد بود٬شاد نیست!همیشه یک غم به همراه داریم !کمتر کسانی هستند که واقعا زندگی را آسان و بی دغدغه می بینند و سپری می کنند!کاش همه ی روزهای ما آدما مخلوطی از شادی هایی باشد که در کودکیمان بود چون آن شادی ها بودند که میشد اسمشان را شادی حقیقی نامید!!!
جایی خواندم:عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.
شماها که عاشقید تاحالا تونستید عشقتون و ثابت کنید؟!!!
یکسری ازآدما معتقداند که عاشقی یا حتی دوست داشتن دلیل نمی خواد!!! اما به نظر من تو این دنیا هر اتفاقی با دلیل خاص خودش بوجود میاد!حالا اون اتفاق هر چیزی می تونه باشه؟!!!!
نظر شما چیه؟؟!آیا عشق دلیل می خواد یا نه؟؟؟
در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش می کنم شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنم ٬اما بازم پیدا نمی کنم! هیچ مرهمی مثل حضور تو برایم نیست!
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چی مگذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر این دل خسته اشک می ریزد!!!
یعنی آسمان نیز با من همراهی می کند؟!!!
یعنی او می خواهد بگوید که من تنها نیستم؟؟!!!
این شبها چشمهای من خسته تر از همیشه اند٬ گاهی اشک می ریزند٬ گاهی در انتظار دیدن تو٬ گاهی بی فروغ اند !!! می بینی چشم های من دیگر به من تعلق ندارند!!!
وقتی با قلبم خلوت می کنم ٬ او از من روی می گرداند و تنها چیزی که می گوید اسم توست!!!
همیشه منتظر شنیدن این کلمه از تو بودم!می دونی کدوم کلمه رو می گم؟!!
دوست دارم!!! این همون واژه ای که دل من و لرزوند وقتی تو بهم می گفتی دوست دارم دیگه غم نداشتم٬ دنیام سکوت میشد تو خلوت عشق غرق می شد!!!!
آسمون راست می گه من تنها نیستم!! ابر و مه و خورشید و ستاره ها هستند !! همون ستاره هایی که من به اسمتو میشناسمشون!همون مهتابی که منو یاده تو می ندازه٬ همون ابری که پا به پای من اشک می ریزه ...! و همراه همیشگی همه ی ما آدما ((خدا)) هم دارم...!!!
آسمون راست میگه من تنها نیستم...!!
وقتی که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نایابیست به چه کسی باید گفت: با تو خوشبخت ترین انسانم٬
دوست دارم بی آنکه بدانی همیشه به یادت هستم بی آنکه به یادم باشی همیشه همراهت هستم بی آنکه حضورم را احساس کنی دوستت دارم
اولین روزی که دیدمت احساس عجیب و غریبی پیدا کردم ٬ احساسی همراه با کنجکاوی و هیجان!!!احساس جالبی بود که تاحالا نداشتم!!!
بعد از یه مدتی که باهم دوست بودیم از غروری که داشتی لذت می بردم
اما هم زمان رنجم می کشیدم چون غرورت مانع از ابراز احساساتت می شد٬منم با خودم عهد بستم که غرورت بشکنم!از اون روز به بعد علاوه بر احساسی که داشتم یه حس رقابتم می کردم ٬احساس می کردم توی یک مسابقم که جایزش شکستن غرور تو بود ٬هستم!!!اما تو شکست ناپذیر بودی خیلی تلاش کردم اما نشد واسه همینم ازت خداحافظی کردم و برای همیشه از پیشت رفتم!!!
خیلی روز های سختی بود به هر سختی که بود گذروندم اما حاضر نبودم بهت بگم برگرد چون غرورم بهم اجازه نمی داد و نمی خواستم خردش کنم!!!اما روزهامو بی هدف با آهنگهای غمگین می گذروندم و شبهام با اشک می خوابیدم!!!
اما تو برگشتی!!!!من شکستت داده بودم !!!روزی که اومدی با عشق و غم و اندوه اومدی اصلا باور نمی کردم که اینی که برگشته تو باشی!!!اولش حرفاتو باور نمی کردم اما وقتی هرکاری که گفتم و انجام دادی حرفات بهم ثابت شد
اولین تماس بعد از اون قهر طولانی خیلی قشنگ بود ٬توی یه روز تابستونی باهم حرف می زدیم تو بغضی که تو گلوت بود نمی ذاشت حرف بزنی و اکثر مواقع ساکت بودی منم با اشکی تو چشام بود به سوالات جواب می دادم و باهات حرف می زدم چه روز قشنگی بود
از اون روز به بعد همه ی شادی ها و غم ها ی زندگی و باهم گذروندیم!!!
عزیزم من برای همیشه دوستت دارم...
((این داستانی ست که با درخواست یکی از دوستانم نوشتم))