X
تبلیغات
رایتل

ღ♥ღMissing some oneღ♥ღ

♥♥♥♥♥دنیای عشق♥♥♥♥

او....

روزی داشت قدم می زد.....مثل همیشه یه هندفری تو گوشش بود و آهنگ گوش می داد....زیاد آهنگای شاد گوش نمی ده......آهنگایی که حرفه دلشو می زنن بیشتر ترجیح میده......خیلی خشته بود....هرکسی به چهره اش نگاه می کرد و یکم دقیق میشد می فهمید یه غمی داره......از خیابونا همین جوری رد میشد....خیلی بی هدف بود....نمی خواست بره خونه....هر وقت می رفت خونه بدتر ناراحت میشد....قلبه کوچیکش بجای تپش منظم خیلی نامنظم بود مثل روحش مثل ذهنش.....سرش جدیدا خیلی درد می گرفت......صداها و چهره ها مثل یه فیلم گریه دار همش جلو روش بودن.....خیلی گیجه.....یه آن به خودش اومد دید اصلا هدفی نداره....اصلا نمی دونه چشه.....  

 قدم زد و فکر کرد.....  

قدم زد....  

فکر کرد....  

دوباره و دوباره....  

.

 

ساعت هاست داره راه می ره..... هر وقت بچه دبستانی هارو می بینه ناخودآگاه یه لبخند می زنه....به یاده اون روزهای بی دغدغه....روزهایی پر از شادی که بزرگترین غمش نمره ی ۲۰ کلاس شدن و نتونستن دیدن برنامه ی مورد علاقش از تلویزیون به خاطر درساش بود..... 

کاش اون روز ها بر می گشت.... 

 

خیلی خستس....  

یه گوشه نشست و به سرنوشتش فکر کرد....به روزگار تلخ....به دنیای بی رحم....به احساس های مختلفی که داره....به تحمله شنیدن چیز هایی که خودشم می بینه و نمی خواد باورشون کنه....به اینکه الان چجوریه؟....خوبه؟؟؟؟.....بده؟؟؟؟......شاده؟؟؟....این خنده ها چرا به ثانیه نمی کشه تبدیل میشه به اشک و غم..... 

 

 بلند میشه میره سمته خونه.... 

 

سمته جایی که نمی دونه الان توش چه خبره... 

 

جایی که نمی دونه آدماش واقعا شادن یا اونام دارن تظاهر می کنن که دله بقیه رو شاد کنن.... 

 

راه افتاد.....صدای آهنگ رو قطع کرد.....سعی کرد به صدای ادما گوش بده....یکی دعوا می کرد....یکی پول می خواست.....یکی می خندید....یکی توی دنیای خودش بود....یکی هم....یکی هم مثل اون.....ساکت اما پر از درد.... 

 

رسید خونه..... 

 

سعی کرد خودش رو شاد نشون بده..... 

با شور و هیجان..... 

بازیگری  کرد.... 

همه که خوابیدن اون موند و غمه اون و ماه شب و پنجره ای که به اون خیره میشد و آسمون شب رو نگاه می کرد که گوشه گوشش پر از صدا و قصه بود.....

+ نوشته شده در 1391/07/05 ساعت 10:14 ب.ظ توسط ҉҉Lonely girl ҉҉ | 15 نظر