ღ♥ღMissing some oneღ♥ღ

♥♥♥♥♥دنیای عشق♥♥♥♥

ღ♥ღMissing some oneღ♥ღ

♥♥♥♥♥دنیای عشق♥♥♥♥

بازی با سرنوشت وعشق..........!

عشق سعی می کند عاشقان را با بازی هایی که در می آورد خسته کند وقتی که خودش را بازنده می بیند سرنوشت را همراه خود می کند که هر دو بتوانند باهم یک عاشق را شکست دهند .......... همه ی عاشق ها در این بازی با سرنوشت و عشق شریک اند اما گاه برخی برنده و گاه بازنده اند. 

کسانی که برنده شده اند احساس پیروزی و قوی بودن می کنند و تا پایان عشقشان منظور تا زمان مرگشان با بازی ای که سرنوشت و عشق برایشان رقم زدنند می جنگند....!
 اما وای به حال شکست خورده...!مثل ظرفی شیشه ای می ماند که وقتی می شکند حتی اگر قطعات خرد شده اش را بهم بچسبانند هیچگاه به شکل اولیه ی خود باز نمی گردد...!ممکن است زیباییش بازگردد اما هیچگاه همانی که بود نمی شود...! 

تنهایی

تنهایی را کسانی می فهمند که از عشقشان محروم باشند.حالا این محرومیت می تواند به گونه ای باشد که فرد در دل یا بهتر بگم در ذهن خود می سازد. 

 

 

تنهایی سراغ منم آمد سراغ توام روزی خواهد آمد. 

 

 

دوباره یارم و رفت و بازگشتش معلوم نیست.................!!!!

عشق و رنگ زندگی...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اوج گرفتن تو در عشق ٬ زندگی ات بیش از پیش پر معناتر می شود.نغمه های بیشتری در قلبت نواخته می شود.شور و سرمستی بیشتری در تو متولد می شود و در نهایی ترین احساس عشق‌٬ آن گاه که عشق الهی می شود ٬ گل نیلوفری می شوی که رایحه ی دلنواز عشق را می پراکنی.شور و سرمستی عشق را می پراکنی. 

دیگر نه مرگی خواهد بود ٬ نه زمانی ٬ نه ذهنی.جزیی از ابدیت می شوی.ترس نیز وجود نخواهد داشت ٬ زیرا وقتی که مرگی وجود ندارد ترس چگونه می تواند وجود داشته باشد؟هیچ نگرانی ای وجود نخواهد داشت‌٬ زیرا وقتی ذهنی وجود ندارد‌٬ نگرانی چگونه می تواند وجود داشته باشد؟آن چه وجود خواهد داشت اطمینان ٬ کامروایی و شکوفایی کامل خواهد بود.

دلیل فراوانی بدبختی...!

دلیل فراوانی بدبختی این است که فقط عده ای بسیار اندک از انسان ها به راستی عاشق هستند.همه می خواهند عاشق باشند.همه می خواهند معشوق باشند اما هیچ کس هنر عشق ورزیدن را نمی آموزد.تو فقط با نیرویی نهان به دنیا می آیی اما این نیروی نهان باید آشکار شود.باید واقعیت پیدا کند.و نخستین شرط آن هشیارتر شدن است. 

مردم ناآگاه اند از این رو خواهان عشق اند.مردم خواهان عشق اند اما از آنجا که ناآگاه اند٬هرکاری انجام می دهند در خلاف جهت عشق است.آنان عشق خود را نابود می سازند.تمام امکانات عشق را نابود می سازند و آن گاه بدبخت می شوند.سپس سرنوشت و خدا را مقصر می دانند‌ ــ همه چیز را مقصر می دانند مگر خودشان را. 

انسان آگاه همیشه خودش را مقصر می داند ٬ زیرا از این حقیقت آگاه است که آرزوها و اعمالش در نقطه ی مقابل یکدیگر قرار دارند و با یکدیگر در تضادند. 

شرط اساسی ٬ آگاه بودن است.هنر آگاهی است که به هنر عشق ورزیدن و شاد بودن تبدیل می شود.

عشق نیازمند به بیشترین شهامت است....!

عشق نیازمند بیشترین شهامت است‌٬ چون که شرط اساسی وارد شدن به دنیای عشق ٬ نیست کردن ((خود)) است.ما همچون دیگر چیزها به ((خود)) چسبیده ایم و حاضریم به خاطر آن بمیریم.اما حاضر نیستیم آن را فدا کنیم ٬ زیرا ((خود)) ما را تعریف می کند و به ما هویت می دهد.((خود))به ما هستی مستقل می بخشد و باعث می شود احساس مهم بودن بکنیم .اما از آنجا که ((خود))اساساً پدیده ای دروغین است٬ تمام این احساسات ریشه در دروغ دارند.از این رو همواره در ژرفای وجودمان می دانیم اهمیتی که ((خود)) به ما می بخشد ساختگی و دروغین است.ما این را می دانیم ولی در عین حال نمی دانیم. ما از آن آگاهیم ولی در عین حال نمی دانیم.ما از آن آگاهیم ولی در عین حال نمی خواهیم از آن آگاه باشیم.ما از آن آگاهیم ولی در عین حال به آن بی توجه ایم.این وضعیت دشواری است که انسان گرفتار آن است.به عشق پیوستن یعنی از این دام گستستن.یعنی دور انداختن دروغین‌٬ دور انداختن کذب و بدل.یعنی نیست بودن  

(nonenitity)@چیزی نبودن ( nothingness).اما از این چیزی نبودن چیزهایی بسیار با ارزش برمی خیزد و زندگی یه یزم شادی دگرگون تبدیل می شود.

عشق نوعی پرنده ی آزاد

عشق بیشتر همچون رایحه است تا یک گل.گل دارای شکل است و هر شکلی محدودیت آفرین است.اما عشق نا محدود است.بنابراین عشق نمی تواند هیچ شکلی به خود بگیرد.ما از روی ناآگاهی می کوشیم به عشق‌‌٬ شکل٬رنگ و ویژگی معین و محدود ببخشیم.می کوشیم چارچوب هایی تعیین کنیم‌٬ دیوارهایی بکشیم.و هر قدر در این کار موفق تر شویم‌٬ عشق ناپدیدتر خواهد شد و خواهد مرد. 

عشق باید پرنده ای باشد که بال هایش را در آسمان گشوده است ــ تو نمی توانی پرنده را در قفس زندانی کنی.حتی اگر قفسی طلایی بسازی او را خواهی کشت.پرنده ی در قفس و پرنده ی در آسمان یکی نیستند.آنها شبیه به هم به نظر می آسند اما پرنده ای مه در آسمان بالش را گشوده و در مسیر باد در میان ابرها پرواز می کند آزاد است و به سبب این آزادی‌٬شادمان.پرنده ی در قفس فقط شکلش با آن پرنده یکی است اما او هیچ آسمان ٬ هیچ آزادی و هیچ شادمانی مدارد. 

عشق پرنده است و عاشق آزادی.نیازمند همه ی آسمان است تا ببالد.پس به یاد داشته باش که هرگز عشق را در قفس زندانی نکن.هرگز آن را اسیر نکن.هرگز به آن محدودیت ٬ شکل و شمایل ٬ نام و نشان و عنوان نبخش‌‌ ــ هرگز. 

بگذار عشق یک رایحه باقی بماند ٬ نادیدنی.آن گاه عشق می تواند تو را روی بال هایش تا بی نهایت ببرد.

عشق فراگیر٬دوست داشته همه چیز است.در این عشق هیچ چیز استثنا نیست.همه چیز در بر گرفته می شود.یادت باشد من نمی گویم عشق کامل  ــ‌  این دو با یکدیگر بسیار متفاوت اند.قرن ها به ما آموخته اند که چگونه عشق مان را کامل کنیم اما هیچ گاه موفق به این کار نشده ایم ٬ زیرا کل این قضیه بی اساس است.عشق را نمی توان کامل کرد.کامل کردن عشق مترداف است با کشتن آن. و عشق را نمی توان کشت ٬زیرا عشق زندگی است ٬ جاودانگی و ابدیت است.عشق مرگی نمی شناسد.عشق تنها پدیده در زندگی بشر است که برتر از مرگ است. 

اما عشق فراگیر پدیده ای متفاوت از عشق کامل است. عشق کامل‌٬ شرط و شروطی در پشت خود نهان دارد که باید آن ها را تحقق بخشید.تو مجبوری طبق الگویی ویژه پیش بروی.بایدها و نبایدهای بسیاری مطرح اند ٬ امر و نهی هیی بسیار. مجبوری  کم کم کیفیت معینی از کامل بودن را پرورش دهی.اما عشق فرگیر هیچ شرط و شروطی ندارد.تنها چیزی لازم این است که تو در هر لحظه هر کاری را که انجام می دهی٬‌آن را با تمام وجود انجام دهی. از آن دست برنداری.منظور من از وتژه ی ((فراگیر)) همین است: از عشق ورزیدن دست برندار.

عشق حقیقی

 

عشق تنها امید و تنها وعده است اما همیشه پیروز است. هرگز شکست نخورده و شکست ناپذیر است . 

البته اگر این عشق حقیقی باشد.پس از چشیدن طعم عشق٬ظهور اجتناب ناپذیر است.و مراقبه دروازه ی معبد خدا را به روی تو می گشاید.

عشقی غریب

عشق تورا رها می سازد.هر قدر بیشتر عشق بورزی ٬رهاتر می شوی.در نهایت٬رهایی از ابرها را به دست می آوری. 

ابرها کاملاْ رهایند.هیچ شکل ثابتی ندارند.پیوسته دگرگون می شوند و پیش بینی ناپذیرند.لحظه ای شبیه به فیل به نظر می رسند٬ لحظه ای دیگر شبیه به پلنگ.هیچ گاه نمی دانی.لحظه ای به سمت شرق حرکت می منند‌٬ لحظه ای دیگر به سمت غرب. کاملاْ رهایند و در هیچ جا ریشه ندارند. ابرها هیچ ریشه ای در زمین ندارند ٬ از این رو هیچ وابستگی ندارد.ابرها دل بسته ی چیزی نیستند.چیزی نگران و پریشان شان نمی کند. 

عشق نیز چنین است : بدون هیچ ریشه ای ٬ بدون هیچ قید و بند ٬ چون ابر در رهایی کامل شناور است.

کشمکشی در عشق

انسان قرن ها ار دست عشق به دیرها‌٬ کوه ها و دشت ها گریخته است تا از همه ی فرصت های شکوفایی عشق دور باشد.انسان از ترس به خلوت غارها پناه برده است.نکته ای در اینجاست:عشق آشفتگی زیادی ایجاد می کند.زندگی بدون عشق با برخی راحتی ها همراه است اما این آرامش و راحتی سرد و بی روح است.بله‌٬در زندگی بدون عشق سکوت هست اما این سکوت ٬سکوتی گورستانی است که هیچ نغمه ای در آن نیست.کاملاْ بی ارزش است. 

تو باید به عشق دگرگون شوی و این باگریز امکان پذیر نیست.تو باید همه ی آشفتگی عشق را به جان بخری و در عین حال هشیار ٬ مرقب و آگاه باقی بمانی تا آشفتگی فقط در محیط پیرامون تو وجود داشته باشد و هیچ گاه نتواند به مرکز وجودت برسد و مرکز وجودت همچنان آرام بماند. 

تو باید عشق را بپذیری و در عین حال از آن آشفته نشوی.عشق با وجود خود دردسرهایی بسیار می آورد اما این دردسرها مفیدند٬زیرا در زندگی تو کشمکش ایجاد می کنند و آن گاه که تو به این کشمکش ها پاسخ دهی رشد می یابی. 

قبل از هر چیز باید ((خود)) را کنار بگذاری و از اینجاست که کشمکش آغاز می شود:((خود))به تو می آویزد و تو به آن.((خود)) قصد دارد بر همه چیز مسلط شود‌ ــ اما بر عشق نمی توان تسلط جست. 

اگر تو پایبند ((خود)) شوی‌٬ عشق از بین می رود. اگر دست از ‌((خود)) بر داری ٬ فقط در این صورت است که عشق می تواند شکوفا شود.این نخستین کشمکش است و بعد از آن کشمکش هایی جدید یکی بعد از دیگری از راه می رسند.